میگویند در زمان ناصر الدین شاه دانشمندی بود که از نظر مالی در تنگنا بود. نامه ای به شاه می نویسد و درخواست کمک مالی میکند. شاه در حاشیه نامه اش می نویسد: "در این مملکت هر کسی برای خود خوانی گسترده. تو نیز برای خودت خوانی بگستران."
دانشمند ناامید از لطف شاه، شال و کلاه میکند و به قزوین میرود. آنجا در بازار قزوین دم حجره معتبرترین تاجر شهر، جارویی بدست میگیرد و شروع به کار میکند. تاجر بیرون می آید که شاگرد نمیخواهم. از دانشمد اصرار که غریب و بیکارم و از تاجر انکار که نمیخواهم. خلاصه تاجر قبول میکند.
سر ظهر تاجر به شاگردش میگوید بیا برویم مسجد نماز بخوانیم. شاگرد میگوید که من پدر و مادری نداشته ام که به من دین و خدا- پیغمبر بیاموزند. نه سواد دارم نه خدا را میشناسم. از همان روز تاجر شروع میکند که شاگرد جدیدش را مسلمان کند.
ماه رمضان می آید و در سحر یکی از روزها تاجر، شاگرد را می بیند که بر بام قرآن میخواند. تاجر بالا میرود که تو که سواد نداری چطور قرآن میخوانی؟ میگوید که دیشب امام زمان به خوابم آمد و به لطف ایشان من سواد دار شدم.
در بازار ولوله می افتد که شاگرد حاج فلان، نظر کرده است. ملت از دور و نزدیک به خانه حاجی می آیند که شاگرد نظر کرده اش را ببینند و ته ظرف آبش را سر بکشند. خبر به تهران می رسد و شاه پیام میفرستد که آقای نظر کرده بیا تهران ما تو را ببینیم. میگوید که هر که مرا میخواهد بیاید اینجا.
خلاصه شاه با دبدبه و کبکبه به قزوین میرسد و یکراست میرود به دیدن شاگرد حاجی. شاگرد نظر کرده از شاه میخواهد که با هم خصوصی حرف بزنند. شاه قبول میکند. در خلوت آن دانشمند دیروز و شاگرد نظر کرده امروز از جیبش نامه اش به شاه را بیرون می آرود که : قبله عالم این هم خوان ما....
پ.ن :

دانشمند ناامید از لطف شاه، شال و کلاه میکند و به قزوین میرود. آنجا در بازار قزوین دم حجره معتبرترین تاجر شهر، جارویی بدست میگیرد و شروع به کار میکند. تاجر بیرون می آید که شاگرد نمیخواهم. از دانشمد اصرار که غریب و بیکارم و از تاجر انکار که نمیخواهم. خلاصه تاجر قبول میکند.
سر ظهر تاجر به شاگردش میگوید بیا برویم مسجد نماز بخوانیم. شاگرد میگوید که من پدر و مادری نداشته ام که به من دین و خدا- پیغمبر بیاموزند. نه سواد دارم نه خدا را میشناسم. از همان روز تاجر شروع میکند که شاگرد جدیدش را مسلمان کند.
ماه رمضان می آید و در سحر یکی از روزها تاجر، شاگرد را می بیند که بر بام قرآن میخواند. تاجر بالا میرود که تو که سواد نداری چطور قرآن میخوانی؟ میگوید که دیشب امام زمان به خوابم آمد و به لطف ایشان من سواد دار شدم.
در بازار ولوله می افتد که شاگرد حاج فلان، نظر کرده است. ملت از دور و نزدیک به خانه حاجی می آیند که شاگرد نظر کرده اش را ببینند و ته ظرف آبش را سر بکشند. خبر به تهران می رسد و شاه پیام میفرستد که آقای نظر کرده بیا تهران ما تو را ببینیم. میگوید که هر که مرا میخواهد بیاید اینجا.
خلاصه شاه با دبدبه و کبکبه به قزوین میرسد و یکراست میرود به دیدن شاگرد حاجی. شاگرد نظر کرده از شاه میخواهد که با هم خصوصی حرف بزنند. شاه قبول میکند. در خلوت آن دانشمند دیروز و شاگرد نظر کرده امروز از جیبش نامه اش به شاه را بیرون می آرود که : قبله عالم این هم خوان ما....
پ.ن :
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:42  توسط مهدی صمدی
|
